و خدا گاو را آفرید

گاهنوشت‌های علی علی‌اکبری

مطالب دسته آرشیو وبلاگ قدیمی.

ترنج

Conformist بدون دیدگاه

هوا گرم بود، نشسته بودم صندلی عقب تاکسی، دخترک جلو نشسته بود. چادری بود و روسری سیاهی به سر داشت. تاکسی که حرکت کرد سرش رو تکیه داد و چشماش رو بست. شیشه پایین بود و باد باعث شده بود تا گرمی هوا کمی قابل تحمل شود. انقدر خسته بودم که چشم‌هام گرم شد و [...]

آدم باشید ، در صورت ِ امکان

Conformist ۵ دیدگاه

بگذارید بکُشند ، قبل از اینکه بکُشیدشان

بگذرد ایام ِ هجران نیز هم

Conformist ۱۲ دیدگاه

سال گذشته قاطعانه نوشتم که: “امروز یکم آبان بود ، یکِ آبان. اول ِ آبان ، روز  ِ بسیار مهمیست برای دنیا. برای تمام دنیا” / امسال اما حکایت دیگریست. تمام آن حرفها جای ِ خودش ، اما اختیار ِ تغییر کردن را که داریم هنوز؟ به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم [...]

رفتی که رفتی…

Conformist ۴ دیدگاه

زندگی در تغییر است. زمانی برنامه های کودک تلویزیون برایمان قسمت بزرگی از دنیا بود ، همان زمانی که گمان نمیکردیم بدون کارتون اصلا بتوانیم زندگی کنیم ، حتا در بزرگسالی. پرگار ِ روزگار پر کار بود ، رسید ایامی که تلویزیون برایمان شده بود سه چیز ، فوتبال – فیلم – برنامه ی علمی [...]

تو غلط کردی

Conformist ۴ دیدگاه

احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش ۱۵ بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. ۱۴ بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. به معجزه اعتقاد نداشت… {+}

شبکه های اجتماعی ،‌ اجتماع ِ یک نفره

Conformist ۴ دیدگاه

مدت یکسال و چند ماه است که درگیر شبکه های اجتماعی هستم ،‌ شبکه هایی از جنس وب ِ نسخه ی دوم (وب ۲). شاید بهترین تعریف از وب ۲ را در وبلاگ وحید آنلاین دیدم { + } ، و کمی تخصصی تر {‌ + }.  حال ابزار و تکنولوژی وب ۲ در خدمت شبکه هاییست که [...]

از ته نشین شدن تا به سطح رسیدن

Conformist ۴ دیدگاه

گاهی انسان ها به چیزی فکر میکنند ، فرو میروند و بالا می آیند ، بالا می آورند. من دیر زمانیست که فکر میکنم ، اما اصلا نه فرو میروم و نه بالا می آیم ،  فقط بالا می آورم. این بالا نیامدن درد دارد.  میروم و کمی در فرندفید و توییتر مشغول میشوم ، [...]

اینجا چراغ نه ، مشعلی روشن است

Conformist ۲۱ دیدگاه

به حیرانه  اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک [...]

حجم مقعر تنهایی

Conformist ۹ دیدگاه

و اینگونه شد که مردم سرازیر شدند. راه افتادند به سوی پایین خیابان. اتوبوس تازه رسیده بود و درست در لوکس ترین قسمت تهران توقف کرده بود ، اکثر مسافران یا دانشجو های از مرکز شهر برگشته بودند یا کسانی که از جنوب شهر برای تماشای ویترین های پر زرق و برق پاساژ ها آمده [...]

من ، پاییز ، بارون ، سنگفرش

Conformist ۲۱ دیدگاه

اینجوری نگام نکن ، میدونی طاقت ندارم لامصب! همینجوری کلی مورچه داره مغزمُ میخوره. بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم [...]



و خدا گاو را آفرید © 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress