هوا گرم بود، نشسته بودم صندلی عقب تاکسی، دخترک جلو نشسته بود. چادری بود و روسری سیاهی به سر داشت. تاکسی که حرکت کرد سرش رو تکیه داد و چشماش رو بست. شیشه پایین بود و باد باعث شده بود تا گرمی هوا کمی قابل تحمل شود. انقدر خسته بودم که چشمهام گرم شد و [...]
سال گذشته قاطعانه نوشتم که: “امروز یکم آبان بود ، یکِ آبان. اول ِ آبان ، روز ِ بسیار مهمیست برای دنیا. برای تمام دنیا” / امسال اما حکایت دیگریست. تمام آن حرفها جای ِ خودش ، اما اختیار ِ تغییر کردن را که داریم هنوز؟ به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم [...]
زندگی در تغییر است. زمانی برنامه های کودک تلویزیون برایمان قسمت بزرگی از دنیا بود ، همان زمانی که گمان نمیکردیم بدون کارتون اصلا بتوانیم زندگی کنیم ، حتا در بزرگسالی. پرگار ِ روزگار پر کار بود ، رسید ایامی که تلویزیون برایمان شده بود سه چیز ، فوتبال – فیلم – برنامه ی علمی [...]
احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش ۱۵ بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. ۱۴ بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. به معجزه اعتقاد نداشت… {+}
مدت یکسال و چند ماه است که درگیر شبکه های اجتماعی هستم ، شبکه هایی از جنس وب ِ نسخه ی دوم (وب ۲). شاید بهترین تعریف از وب ۲ را در وبلاگ وحید آنلاین دیدم { + } ، و کمی تخصصی تر { + }. حال ابزار و تکنولوژی وب ۲ در خدمت شبکه هاییست که [...]
گاهی انسان ها به چیزی فکر میکنند ، فرو میروند و بالا می آیند ، بالا می آورند. من دیر زمانیست که فکر میکنم ، اما اصلا نه فرو میروم و نه بالا می آیم ، فقط بالا می آورم. این بالا نیامدن درد دارد. میروم و کمی در فرندفید و توییتر مشغول میشوم ، [...]
به حیرانه اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک [...]
و اینگونه شد که مردم سرازیر شدند. راه افتادند به سوی پایین خیابان. اتوبوس تازه رسیده بود و درست در لوکس ترین قسمت تهران توقف کرده بود ، اکثر مسافران یا دانشجو های از مرکز شهر برگشته بودند یا کسانی که از جنوب شهر برای تماشای ویترین های پر زرق و برق پاساژ ها آمده [...]
اینجوری نگام نکن ، میدونی طاقت ندارم لامصب! همینجوری کلی مورچه داره مغزمُ میخوره. بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم [...]
و خدا گاو را آفرید © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.