
این مشق شب کیا رستمی هم چسبید. قیافه ی معصوم بچه ها گاهی اوقات عوض میشد. وقتی قرار بود یه جواب سیاستمدارانه به سئوال "مشق رو بیشتر دوستداری یا کارتون؟" بدن ، فرم صورتشون عوض میشد. دروغی که میگفتند معصومیتشون رو از بین میبرد. اکثرشون با یه بُغضی میگفتند: مشق. یه جورایی واسه بزرگتر ها هم همینه. نکته ی جالب دیگه این بود که همه تنبیه رو به "کتک زدن" میشناختند. یعنی خانواده هاشون استفاده از ابزار* تنبیه رو فقط در آزار جسمی میدیدند تا محرومیت از علاقه های تفننی. به عنوان مثال یکی از این همه خانواده حتا سعی نکرده بود شیوه ی دیگه ای رو استفاده کنه. نمونه اش هم میشد همون دانش آموز پر از استرس. نسلی که درب و داغون از کار در اومد. نسلی که یا معتاد شد یا به ناهنجاری های رفتاری دچار شد. "نسلی که خوب یاد گرفته بود ، اما اندیشیدن رو یاد نگرفته بود**"
وقتی تو اون سالها (۶۶) همه دنبال ساخت فیلم جنگی بودند ، کیارستمی چه زاویه ای رو مورد بررسی قرار داده. یه جورایی بیخود نیست که دنیا براش احترام زیادی قائله. حالا قشنگی کار اینجاست که مردم هموطن کیارستمی ، از دیدن کارهاش محرومند.
پ.ن: طرف سیگار ِ سنگین میکشه ، قهوه ی با کافیین بالا میزنه ، فکر هم زیاد میکنه ، با خدا هم سر شاخ میشه ، تو هر ۷۲ ساعت فقط ۸ ساعت میخوابه ، اون وقت هر شب هر شب میگه چرا قلبم تیر میکشه؟!! تازه کامنتدونی وبلاگش رو هم بسته! دیگه بدتر ، تازگی ها توهم زده که یه بُز چموش ِ که قراره یه گله رو از آب رد کنه! حالا هیچ کدوم اینها مهم نیست! کُلش رو میشه ندید گرفت. فاجعه اینجاست که مدیریت جهانی ِ رییس جمهور محترم رو زیر سئوال برده! اوه اوه! خیلی تابلو شد منظورم کیه ، نه!
*گاهی تنبیه میتونه یه جور تشویق باشه. یا تشویق یه جور ابزار تنبیه باشه.
** از درون فیلم!
بعد از تحریر: تو عجب موقعیت مسخره ای گیر کردیم ها! تا نیم ساعت بعد از نوشتن یه مطلب جدید باید همینطور کامنتهای مزخرف رو پاک کنی! از همین کامنتهای: "وبلاگ قشنگی داری ، به من هم سر بزن!" حالا خدا رو شکر که من تو تعداد بیننده ، بوقم. پر بیننده هاش چه میکشن!