
مگان: من از مرگ نمیترسم. اما خوب که نگاه میکنم ، میبینم زندگی هم نکردم. این منو میترسونه.
عادت ندارم داستان فیلمهایی که میبینم رو برای کسی شرح بدم. ترجیح میدم کسی که میخواد این فیلمو ببینه ، بدون "پیش دانسته" و "تصویر ذهنی شکل گرفته از دیدگاه دیگران" با فیلم همراه بشه. سعی میکنم اما این بار نتونستم خطر لوث شدن رو از بین ببرم. Rails & Ties به کارگردانی الیسون ایستوود این پتانسیل رو داره که بشه ازش یاد گرفت و از بعضی سکانسهاش لذت برد. مثلا گفتگویی که بین تام و مگان انجام شد: در اون صحنه تام با استیصال سعی داشت یه راهی پیدا کنه تا مگان رو قانع کنه ، که به درمانش ادامه بده. میگفت: "باید یه راهی باشه ، حتمن هست ، ما یه راهی پیدا میکنیم ، باید یه راهی پیدا کنیم." و زیباتر ، جوابی بود که مگان داد. خیلی راحت گفت: "مرگ... آخرشه...". و واقعن مرگ هم خودش یک نوع راهه. در بعضی موارد بهترین راهه. یه جورایی قرار نبود دست و پای بی مورد بزنند تو شیمی درمانی و سرنگ و لوله و این آت و آشغالا. تو این فیلم بر خلاف خیلی از فیلمها و سریالهای وطنی ، شب احیایی وجود نداشت که "معجزه ی خارج از برنامه
*ی روتین" اتفاق بیوفته! دیدگاه رئال این فیلم و ریتم روان و ساده اش ساعت خوبی رو برای من ساخت.
* شخص ِ من به این نوع از اتفاق ها ایمان دارم و تا امروز که از ایزد یکتا عمر گرفتم ، چند تاییش رو به چشم دیدم.
خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد / گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
بعد از تحریر: عزیزان من ، این فیلم ، فقط یه فیلمه!!! ازش انتظار معجزه نداشته باشید. چون دیدم خیلی از دوستان علاقمند شدند تا فیلم رو ببینند ، باید یادآوری کنم که این فیلم یه روایت ساده از زندگیه آدمهاست. سادگیه بیش از اندازه ی این فیلم بود که منو جذب خودش کرد ، ممکنه برای شما غیر قابل تحمل باشه!