
درست یک ماه شد. درست یک ماه ، از آخرین باری که واقعا نوشتم. یک ماه است که به تو فکر نکرده ام. یک ماه است که تو را تجسم نکرده ام. حتما می پرسی این همه دلتنگی برای چه؟ برای یک شخصیت که حتا وجود خارجی ندارد؟ دقیقا. تو برای من فراتر از یک شخصیتی. فراتر از تمام این تن های خوشبو. فراتر از تمام این رنگ ها. گاهی در کالبد یک دختر ظریف بلوند ظاهر می شوی و گاهی در شمایل یک دختر گندمگون. گاهی چهره ات عجیب معصوم است و گاهی تصویری میسازی از یک شیطنت جاری در رفتار. من باید به تو فکر کنم تا بتوانم بنویسم. اصلا من فقط برای تو می نویسم. مهم نیست که تو به وجود نیامده ای. مهم نیست که خدا فراموش کرده باشد که تو را برای من خلق کند ، و از همه مهمتر فراموش کرده تا مرا برای تو قرار دهد. من باید به تو فکر کنم. هر شب ، هر روز ، بی وقفه. برای زنده ماندنم باید هر روز تو را تخیل کنم. من باید هر روز عاشق دختری شوم که به خوابم می آید. لحظه های خالی ما باید با حضور هم رنگ بگیرد. حتا اگر تو را خدا نیافریده باشد حتا اگر ما را در دورترین نقطه نسبت به هم قرار داده باشد. حتا اگر تا آخر عمر از وجود داشتن هم بی خبر باشیم.
خوابم می آید عزیزم. گرمم ، آتشم ، اندوهگینم. آرام بخواب. هر کجا که هستی ، هر جای دنیا که هستی. حتا اگر هنوز آفریده نشده ای. آغوشم به یاد توست...
این گروه را دوست میدارم. بسیار زیاد. اینروزها بیشتر.