تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2008/9/26
وقتی که "پدر" شدم...

conformist.ir

به دخترم ، "ایراندُخت "
 
بابا برایت هدیه ای آورده ، از جنس بلور ، از جنس نور. بابا برایت تمام ستاره هایی را که دوست می داشتی را از آسمان قرض گرفته. دخترم ، دختر عزیزم ، برایت دلتنگم ؛ برای تو و دیگر خواهران آینده ات. برای تو و آن آرزوهای آبنباتی ات نگرانم. برای دندان درآوردنت نگرانم عزیزم. برای درد واکسن هایت بیقرارم. برای هفت سالگیت نگرانم. برای چشمهایت که صفتی برای بیان زیباییشان نمی یابم نگرانم. تمام درد های روشنفکران عالم را از تو دور خواهم کرد ، حتا اگر لازم باشد که تمام کتابهایم را بسوزانم. این اندوه لعنتی را برای من باقی بگذار. دخترم، دخترکم، مبادا کافه نشین شوی. مبادا بفهمی ، مبادا کتاب بخوانی و پشت به پشت سیگار دود کنی. مبادا غرق شوی در این اندوه لعنتی... مبادا به معنا دچار شوی بابا. زندگی فقط فهمیدن نیست. راحت و بی آرمان. اصلا گور پدر زندگی... تو فقط زندگی کن ، همین!
{--}رونوشت به دو دختر دیگرم ، دوقلو های عزیزم ، "مهر انگیز" و "شور انگیز"

به دعوت دخترک برای اول مهر:
خیلی از دوستان نوشته هایی رو برای اول مهر نوشتند. من میخوام یکی از بهترین خاطراتم رو از اول مهر براتون بگم. سال اول راهنمایی برای من بهترین اول مهر زندگیم بود! درست حدس زدید ، اون سال من اصلا مدرسه نرفتم!!! اون سال به خاطر جراحی "پای راست من!" کلاس اول راهنمایی رو از دست دادم و سه ماه هم از سال سوم رو. البته رفتم متفرقه امتحان دادم که خودش داستانی داره برای خودش... حالا باید بررسی کرد و دید که چرا بچه های نسل ما در هر رده ای تو فکر استاد کردن یاور مدرسه بودند. یا چرا انقدر نفرت از بازخوانی خاطراتی دارند که همه جای دنیا یکی از بهترین خاطرات زندگیشونه.
پ.ن: بزودی از این پست خواهم گذشت.
+ نوشته شده در 11:31 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ