
دیشب خیلی سخت گذشت. درد ِ دندون و غیره... که این غیره خیلی بیشتر از درد ِ دندون ، درد داشت. نمی دونم باید تو این منجلاب ِ روزانه نویسی خودم رو غرق کنم یا نه. این همه ی واژه ی عقیم شده رو کجا بریزم غیر از اینجا؟ کجا بنویسم که من یک انسان ِ خوشحالم با اسانس اندوه؟ کجا بنویسم که دلتنگ غروب های سرد پاییزم. مینویسم ، ببین:
دوست دارم نیم ساعت از غروب گذشته باشه و من تو خیابونهایی باشم که مَردم از شدت سرما ، کز کردن تو کاپشن هاشون. دوست دارم به چهره های مردمی نگاه کنم که از شدت سرما بی تفاوت از کنار هم رد میشن و انگار صد ساله که از یخ زدنشون گذشته. من این حالت رو دوست دارم. من این یخ زدگی رو به شدت دوست دارم. من اون خاطراتِ ماتِ بچگی هام رو به یاد میارم که سرماش بیشتر بود و مردم بیشتر تو خودشون فرو میرفتند. انگار این بیرون زدگیشون عذابم میده. انگار اذیت میشم وقتی که مردم چشمهاشون میبینه. سایه بودن بین این جماعت یخ زده ، عجب فرصتیه برای شنیدن ِ اصواتِ کمتر مجال یافته. اصواتی که در طول سال فقط به خاطر یک خاطره ی خاص از قفسه ی ذهن بیرون کشیده میشوند.
در مورد سمرقند و بخارا پست قبل ، {+} به نوعی دیگر