تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2008/11/12
خاک کویر ، مرا از خودم می دزد اینروزها
تبسمی کرد. به روی زمین خم شد و با دست چپش یک مشت خاک برداشت. خاک گرم بود ، به نظرش آمد که چیز جانداری را در دست دارد. گرمی خاک مزرعه به مانند گرمای تن گنجشکی بود که در دست انسان به تقلا افتاده باشد. دوباره خم شد و با دست راستش هم یک مشت خاک برداشت.آنهم گرم بود. هر دو دست را بهم فشار داد و خاکها را به زمین پراکند. از میان درختان به سمت جنگل رفت. نزدیک جنگل یکبار دیگر ایستاد و باز مقداری از خاک مزرعه را در دست گرفت. حتا آنجا هم خاک گرم بود. با خود گفت "سراسر مزرعه گرمای یک موجود زنده را دارد". خاک را به صورتش نزدیک کرد ، بوی خاک را به شدت فرو برد. زیر لب زمزمه کرد "راستی این زمین چه بوی خوبی میدهد ، مثل بوی توتون". سرش را بسوی آسمان بلند کرد ، دستها را از هم باز کرد و نفس و عمیقی کشید. سپس از همان راهی که آمده بود برگشت ، آخر سوزانا منتظرش بود.

ساعت بیست و پنج ، کنستانتین ویرژیل کئورگیو

+ نوشته شده در 8:56 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ