
از کوچه ی اول عبور میکنم ، درست جایی که یادم نیست اسمش چیست ، تازه از غار بیرون زده ام. غاری که چهل و اندی روز درونش بودم. من عابر هزار ساله ی این کوچه ام ، و این شاید شروعی باشد برای نوشتن دوباره ام.
سوت میزنم و میگذرم از این کوچه ، هزار بار نوشته ام و سوزانده ام. گاهی آدم نوشتنش می آید ، اما جرات آشکار کردنش را ندارد. من اینگونه بودم ، درست چهل و اندی روز. جنس نوشته هایم قرار بود بدون دغدغه باشد ، زیاد به عنوانش هم فکر نکردم. فقط دارم حرف میزنم ، شاید درد دل ، بر خلاف همیشه که کتاب میخواندم و موسیقی میشنیدم و فیلم میدیدم تا بنویسم. هر چه هست از هرزگی و شهوت نوشتن است. معنا و مفهوم روشنی ندارد . درست به پیچیدگی و دیر هضم بودن همین واژه ها. واژه هایی که به قول دکتر مجد باید در عین پختگی تحریر شوند.
رونوشت به دوستان گرانمایه: توان پاسخ به نظرات شما را نداشتم. از پیام های پر لطف همه ی عزیزان سپاس. دعاهایتان به کار آمد ، فهمیدم که دنیا دقیقا بن بست است ، فقط باید گرافیتی کشید روی این دیوار چرک. همین و بس. طرح های این دیوار همه اینجا خواهند بود. بار دیگر سپاس.