
لبخند بزن ، پنجره اینجا بوی رفتن تو را ندارد. یادم رفت بگویم چشمانت بوی کفر داشت ، کفری که ایمانم را صد برابر کرد. حتا کافر، خدا را در چشمهای تو جستجو میکند و به شهود می رسد.
سایه شده ای ، سایه شده ام ، روی این زمین خیس سایه ها بلندتر هستند ، کشیده تر ، با قامتی استوار تر. سایه های ما عشق بازی میکنند میان ِ رفت و آمد عابران ِ بی سایه. لبخندهای خورشید ِ نیمه جان عصر ، خورشید ِ خسته... عشق می لغزد میان اشک های ما...