تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2009/4/16
من ، پاییز ، بارون ، سنگفرش
اینجوری نگام نکن ، میدونی طاقت ندارم لامصب! همینجوری کلی مورچه داره مغزمُ میخوره.

بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم بزنم ، بی دغدغه ی بارون. انقدر برم تا دیگه مچ پام نکشه. بشینم و یه تیکه کاغذ از تو کیفم در بیارم و برات شعر هایی بنویسم که دلت بلرزه. مثل دل ِ من که گاهی بد میلرزه. بد اندوه دار میشه و بد میلرزه. بعضی از پیاده رو ها عطر تو رو داره. تو رو میگم ، حواست به منه؟


بعد از تحریر: اگر میخوای یه دل سیر گریه کنی ، "رویای نا تمام" رو ببین ، با اسپیکر روشن.

+ نوشته شده در 18:15 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ