تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2009/5/29
حجم مقعر تنهایی
و اینگونه شد که مردم سرازیر شدند. راه افتادند به سوی پایین خیابان. اتوبوس تازه رسیده بود و درست در لوکس ترین قسمت تهران توقف کرده بود ، اکثر مسافران یا دانشجو های از مرکز شهر برگشته بودند یا کسانی که از جنوب شهر برای تماشای ویترین های پر زرق و برق پاساژ ها آمده بودند. کسانی هم که در صف منتظر بودند ، یا کارگران خانه های از ما بهتران بودند و یا کارمندان دون ، که پولی ته جیبشان نبود. جمیعت مثل مور و ملخ در هم می پیچیدند و در هم گره میخوردند. گره هر لحظه کور تر هم میشد. عده ای میدویدند تا به اتوبوس برسند و با این خستگی مجبور به منتظر موندن نباشن. در این بین عده ای از مردم هم به خرید مشغول بودند. عده ای دنبال پارکبان میگشتند و عده ای دنبال جای پارک. در اون ساعت عصر یه مرد داشت از بالای خیابان رنگارنگ به سمت پایین میرفت. هوا ، سوز عجیبی داشت و رنگها جلوی چشمهاش خاکستری بودند ، خاکستری اما شفاف. خودش بود و خودش ، چشمهاش خیره بود به سنگفرش تا چشمش به مردم نیوفته ، مردم هم اصلا حواسشون نیود. مردم نمیدونستند پیامبری در ردای یک جوان داره بینشون قدم میزنه ، مردی که به اندازه ی همه ی اون جمعیت دچار اندوه بود. کسی حس نمیکرد این مردی که از بغلشون رد میشه ، چه حجم ِ بزرگی از تنهایی رو به دوش میکشه. همه فقط موهای پریشونش رو می دیدند. همین

بعد نوشت:  کل متن یکسان نیست ، قسمتی از نوشته گویی کتابی ست و قسمتی محاوره ای. بگذارید به حساب پریشانی نویسنده. درست به مانند حس و حالی که ریاضیدان فیلم ذهن زیبا بعد از مرخصی از تیمارستان داشت. یک معادله ی دو مجهولی هم بسیاری از کاغذهایش را مخدوش میکرد.

+ نوشته شده در 9:37 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ