
به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم بود. بهانه ی خوبیست برای جدا شدن از این افکار ِ بی سر و ته. شاید دو سه برگی خواندم و دو سه خطی نوشتم برای ِ دل ِ خودم. امروز از آن روزهای اوج فاصله دارم. روز و روزگار خوشست ، شکر ، اما نمیشود کل داستان را ندیده گرفت. از این علی ِ امروز لذت نمی برم. علی ِ اینروزها هویت ندارد ، برای خودش تعریف ِ مشخصی از خودش ندارد. بر خلاف گذشته که هدفی داشت و هویتی. خلاصه ی مطلب. مثل هر شب ، غرق میشویم در تنهایی ِ ملوکانه ی خودمان. باشد که بگذرد ، بی درد تر.
چون غمت را نتوان یافت ، مگر در دل ِ شاد / ما به امید غمت ، خاطر ِ شادی طلبیم {+}
پ.ن: کار دنیا حساب و کتاب ندارد ، شاید فردا شب جای ِ دیگری باشیم و با حال ِ دیگری.
پ.ن: پست به آینده بود این مطلب و در تاریخ 30 مهر نگاشته شده است.