
به ابلیس که می رسم کمی مکث می کنم...
دوستی که وصف اش در ادامه می آید می گفت خداوند قرآن را بر زمین نازل کرد... "نازل" را به دو صورت تعبیر میکرد... اول) فرود آمدن آیات بر پیامبر دوم) نازل شدن به معنی ساده شدن از ریشه ی نزول
او می گفت قرآن مثالیست برای عاقلان... و شاید آدم و حوا ، ابلیس ، موسی و یوسف اصلن وجود خارجی نداشته باشند... و ذکر داستانشان برای گفتن مطالبیست که شنونده باید دریافت کند... خودم به شخصه زیاد موافق این تئوری نیستم... اما به این صحبت ها اشاره کردم برای اینکه بگویم معتقدم شیطانی وجود ندارد... البته با تفاوت بین دو مفهوم شیطان و ابلیس... ابلیسی در این کائنات هست... قبول... اما هر کدام از ما شیطانی در درون خود داریم.... و کجروی هایمان را به گردن ابلیس حواله میکنیم... ما از آتش آن شیطان درونمان دنی میشویم و هر روز بر این داستان ناگوار سرپوشی به نام وسوسه ی ابلیس میگذاریم...
در پایان از ابلیس سپاسگزارم... چون تا کنون در شناخت خدایم و عشق ورزیدن به او ، برایم الگو بوده... فرشته ای که رنج تنهایی را به جان خرید تا به جز معشوقش بر صنم دیگری سجده نکند... فرشته ای که از جنیان بود و دلش از جنس روحی که خدا در انسان دمید.... ابلیس من... تو عاشق تریت عاشق کائناتی.... با حوض ات تنها باش....
و این واژه ها تحریر نمیشوند... این واژه ها تبدیل به حقیقت نمیشوند.... این واژه ها برایم گران تمام میشوند... این واژه ها هر روز مردن را سخت تر میکنند.... این واژه های لعنتی هر شب اشکهایم را بدرقه میکنند... و گمان میکنم آن بالا ها.... جایی فراتر از برج میلاد.... در آسمانی فراخ تر از آسمان ایران... خدایی باشد ... خدایی که میگوید از رگ گردن به ما نزدیک تر است!!!... و امیدوارم این خدا.... سمیع و بصیر بودن اش بیشتر از خدای من باشد....
خلاصه ، اندر مصائب تفحص در عقاید قدما همین بس که گاهی زمام امور مباحثه از دست ما خارج و کار به گیس کشی فرهنگی/ مذهبی/ اعتقادی می انجامد... و دست آخر هر دو با اعصابی منهدم شده به سر خانه ی اول بر می گردیم... در این پنج سال هفته ای سه/چهار بار این بحث ها راه انداخته ایم... خلاصه "کل یوم"! اعتقاداتمان به نیم کیلو خیار گندیده هم نمی ارزد.....!!!
خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خیر بفرماید...!!!
حکیمی! گفته باید در لحظه زندگی کرد... ای حکیم!!! گور پدر لحظه !!!!!! خاطرات نوستالژیک را عشق است...
البته من اکثر متن های دیگر وبلاگنویسان را خواندم و لذت بردم... اما برای من نکته ی دیگری مطرح است... مقصودم کامنت ها و شرایط مواجه با این موضوع در بلاگستان است... برای شخص من هر کامنت از هر کسی که باشد مهم است... کتمان نمی کنم که نظرات دیگران مرا سر شوق می آورد... ای کاش میزبانهای وبلاگها مثل بلاگفا و پرشین امکانی داشتند که شخص می توانست کامنتهای یک امضای خاص را دنبال کند... به عنوان مثال تمام کامنتهای علی علی اکبری در بلاگفا.... البته این امکان بیشتر به درد کسانی میخورد که برای هر نفر به صورت مجزا و منحصر به فرد کامنت گذاری می کنند... در هر صورت خواندن هر روزه ی کامنتها و پاسخی در خور آن نوشته برای من کار جذاب و دوست داشتنی است.... البته گاهی تمام نوشته می پرد که بازنویسی آن کار حضرت فیل است.....
از سالهای گذشته عادتی در من بوده که این روزها بیشتر تقویت شده.... شب زنده داری... و این چند ماه اخیر که "کل یوم" شب و روز ما عوض شده... از نصیحت های پدر و مادر در باب خواب شب و فواید آن که دیگر نگویم بهتر است... به قول محمد صالح علا بعضی از مردم با نور خورشید به انرژی و نشاط میرسند و بعضی از جزر و مد ماه کسب انرژی میکنند... خلاصه ما با این سکوت شب زلف گره زدیم اما... اما واقعا کسی هست که این کلام ساده را برای اطرافیان من به زبان پارسی بیان کند؟... شاید من این جملات را به زبان چینی یا عربی بیان میکنم که کسی نمی فهمد...!!!
در پایان فقط یک جمله.... دو قدم مانده به صبح را زا دست ندهید... شبکه ی چهار این شب ها بیشتر دلچسب شده...
صبح است ساقیا ، قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد ، شتاب کن