تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2007/9/12
سمفونی ابلیس/ فرشته ای که با حوض اش تنها مانده بود
در این پس پست تاکنون ۲ غلط املایی توسط دوستان(صمیمانه سپاسگزارم) کشف و به من اطلاع داده شده... اگر باز هم بود به بزرگی خودتان ببخشید و زمینه ی اطلاع به اینجانب را فراهم آورید... تند نوشتن همین مشکلات را هم دارد...

به ابلیس که می رسم کمی مکث می کنم...

دوستی که وصف اش در ادامه می آید می گفت خداوند قرآن را بر زمین نازل کرد... "نازل" را به دو صورت تعبیر میکرد... اول) فرود آمدن آیات بر پیامبر دوم) نازل شدن به معنی ساده شدن از ریشه ی نزول

او می گفت قرآن مثالیست برای عاقلان... و شاید آدم و حوا ، ابلیس ،  موسی و یوسف اصلن وجود خارجی نداشته باشند... و ذکر داستانشان برای گفتن مطالبیست که شنونده باید دریافت کند... خودم به شخصه زیاد موافق این تئوری نیستم... اما به این صحبت ها اشاره کردم برای اینکه بگویم معتقدم شیطانی وجود ندارد... البته با تفاوت بین دو مفهوم شیطان و ابلیس... ابلیسی در این کائنات هست... قبول... اما هر کدام از ما شیطانی در درون خود داریم.... و کجروی هایمان را به گردن ابلیس حواله میکنیم... ما از آتش آن شیطان درونمان دنی میشویم و هر روز بر این داستان ناگوار سرپوشی به نام وسوسه ی ابلیس میگذاریم...

در پایان از ابلیس سپاسگزارم... چون تا کنون در شناخت خدایم و عشق ورزیدن به او ، برایم الگو بوده... فرشته ای که رنج تنهایی را به جان خرید تا به جز معشوقش بر صنم دیگری سجده نکند... فرشته ای که از جنیان بود و دلش از جنس روحی که خدا در انسان دمید.... ابلیس من... تو عاشق تریت عاشق کائناتی.... با حوض ات تنها باش....


کمی به من نگاه کن... به چهره ام نه... به چشم هایم... آری اکنون درست همان لحظه ایست که متظرش بودم.... دستهایم باز است... درست در حالتی که عیسی را به صلیب کشیدند.... اما دستهای من آزادند... و تو اندکی نزدیکتر میشوی... کمی بیشتر.... آرامتر از قبل... نفسهایت را میتوانم شمارش کنم... نگاه ات به زمین است... بدون اینکه صدایت کنم به چشمهایم خیره می شوی... و باز جلوتر می آیی... اکنون وقت هنر نمایی دستانم است... به یاد دست به سینه نشستن های اول ابتدایی دست به سینه می ایستم... خیلی شیرین تر است.... چیزی گرم میان دستانم است.... بین دستان و سینه ام... و تو را در آغوش می فشارم تا گرمایت را حس کنم...  لبهایم را به گوش ات نزدیک میکنم... کلمات از درونم بیرون میریزند... واژه به واژه... و تو هر لحظه آرامتر میشوی... اشکهایت هنوز گرمند... قطره هایی که بر سر شانه ام چکیده به من اینگونه میگویند...

و این واژه ها تحریر نمیشوند... این واژه ها تبدیل به حقیقت نمیشوند.... این واژه ها برایم گران تمام میشوند... این واژه ها هر روز مردن را سخت تر میکنند.... این واژه های لعنتی هر شب اشکهایم را بدرقه میکنند... و گمان میکنم آن بالا ها.... جایی فراتر از برج میلاد.... در آسمانی فراخ تر از آسمان ایران... خدایی باشد ... خدایی که میگوید از رگ گردن به ما نزدیک تر است!!!... و امیدوارم این خدا.... سمیع و بصیر بودن اش بیشتر از خدای من باشد....  


این نوشته ی همشهری آنلاین به ذهنم هاشور زد.... کمی لذت بردم... 
در کلام سعدی و به خصوص مولانا چیزی هست که مرا وسوسه میکند... البته نه به این معنی که در ذهن من است... چند روز پیش تصمیم گرفته بودم تا جای رابطه ی بندگی/اربابی را با دوستی عوض کنم... قدم سختی بود... احساس میکردم کالبد بندگی ظرفیت به خدا نزدیکتر شدن را ندارد... بیشتر فکر کردم... سه روز آزمایشی شدم دوستش... نه.... هنوز کوچکم.... هنوز آماده نبودم.... فقط در این گذر همین بس که عجیب شیرین است و پر کشش... به امتحانش می ارزد... حتی برای سه روز....
 با دوستی سه سال است که در مورد خدا بحث می کنیم... بهتر بگویم.... تبادل عقاید می فرماییم!... هر از گاهی با نگاهی بر عقاید سهروردی ، مولوی ، حافظ ، فردوسی ، ملاصدرا و باقی برو بچز عرفان و اندیشه و نهادن بدعت در برخی اندیشه هایشان ، تن این اساتید گرام را در گور به لرزه می اندازیم...

خلاصه ، اندر مصائب تفحص در عقاید قدما همین بس که گاهی زمام امور مباحثه از دست ما خارج و کار به گیس کشی فرهنگی/ مذهبی/ اعتقادی می انجامد... و دست آخر هر دو با اعصابی منهدم شده به سر خانه ی اول بر می گردیم... در این پنج سال هفته ای سه/چهار بار این بحث ها راه انداخته ایم... خلاصه "کل یوم"! اعتقاداتمان به نیم کیلو خیار گندیده هم نمی ارزد.....!!!

خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خیر بفرماید...!!!


پاییز نزدیک شده... بویش را حس میکنم... کمی آماده شده ام... آلبوم پاییز طلایی اثر فریبرز لاچینی را  در تابستان بسیار شنیده ام... این قطعات پیانو مرا میبرد به آن کوچه باغهای قدیم تهران... کوچه باغهای ده ونک... پایین تر از رستوران شکری(استخر ونک سابق)... هنوز بوی دیوارهای کاهگلی آن باغ مستم میکند... درست یادم نیست چند رنگ برگ روی زمین میریخت... و آن همه خاطرات...

حکیمی! گفته باید در لحظه زندگی کرد... ای حکیم!!! گور پدر لحظه !!!!!! خاطرات نوستالژیک را عشق است...


در این قسمت به دعوت تارنمای جزییات ابلهانه (سابق) در مورد وبلاگستان فارسی افاضات! می نمایم.

البته من اکثر متن های دیگر وبلاگنویسان را خواندم و لذت بردم... اما برای من نکته ی دیگری مطرح است... مقصودم کامنت ها و شرایط مواجه با این موضوع در بلاگستان است... برای شخص من هر کامنت از هر کسی که باشد مهم است... کتمان نمی کنم که نظرات دیگران مرا سر شوق می آورد... ای کاش میزبانهای وبلاگها مثل بلاگفا و پرشین امکانی داشتند که شخص می توانست کامنتهای یک امضای خاص را دنبال کند...  به عنوان مثال تمام کامنتهای علی علی اکبری در بلاگفا.... البته این امکان بیشتر به درد کسانی میخورد که برای هر نفر به صورت مجزا و منحصر به فرد کامنت گذاری می کنند... در هر صورت خواندن هر روزه ی کامنتها و پاسخی در خور آن نوشته برای من کار جذاب و دوست داشتنی است.... البته گاهی تمام نوشته می پرد که بازنویسی آن کار حضرت فیل است.....


به طولانی بودن این پست دامن میزنم... 

از سالهای گذشته عادتی در من بوده که این روزها بیشتر تقویت شده.... شب زنده داری... و این چند ماه اخیر که "کل یوم" شب و روز ما عوض شده... از نصیحت های پدر و مادر در باب خواب شب و فواید آن که دیگر نگویم بهتر است... به قول محمد صالح علا بعضی از مردم با نور خورشید به انرژی و نشاط میرسند و بعضی از جزر و مد ماه کسب انرژی میکنند... خلاصه ما با این سکوت شب زلف گره زدیم اما... اما واقعا کسی هست که این کلام ساده را برای اطرافیان من به زبان پارسی بیان کند؟... شاید من این جملات را به زبان چینی یا عربی بیان میکنم که کسی نمی فهمد...!!!

 در پایان فقط یک جمله.... دو قدم مانده به صبح را زا دست ندهید... شبکه ی چهار این شب ها بیشتر دلچسب شده... 

صبح است ساقیا ، قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد ، شتاب کن

 

+ نوشته شده در 3:30 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ