
قبول دارم که نوشته های این پست به درد هیچ چیزی نمی خورد.... شاید بهتر بود به نصیحت این دوست گوش میکردم که می گفت "اگر حرفی برای گفتن نداری خفه شو"..... ولی باور کنید برای ادامه دادن مجبور به گفتن هستم.... به قول دوست دیگری تمام عریانی نوشته ام زده بیرون..... ولی چاره ای نیست.... تحمل کنید....
خدا را چه دیدید ، شاید ما هم در پی کوچ فامیل به خارج از کشور ، سوار بر کانال های هوایی معتبر شدیم و از آرایه ی به نام چتر بازی نهایت استفاده را فرمودیم و شدیم غربت نشین.... آنوقت شاید با نوشتن خاطرات حال بهم زن غربت نشینی توانستیم تعداد بسیار زیادی بازدید کننده برای وبلاگمان جمع کنیم... و از همه جالبتر کامنتهایی خواهد بود که ملت سرتاپا نوستالژی ما خواهند گذاشت.... همه مهر و وطن پرستیشان قلمبه میشود و کلی به ایران افتخار میکنند... همه میگویند اینجا آنقدر ها هم بد نیست و از این جور حرفها (که صد البته برای مافیا داران پول و قدرت{از چپ و راست و وسط!} همین طور است)... اما بعد از دیسکانکت شدن که تازه پای به زمین سفت حقیقت میگذارند ، ته دلشان تا مغز استخوانشان از این درد خودکامگی آتش میگیرد... خلاصه عاقبت ما شده حکایت آن آقای "من و ابی رو کجا میبرید"...
خواهشی دارم از شما.... اگر روزی ازدواج کردید و به هر دلیل ، همسر شما همسر رویاییتان نبود ، جای کمک گرفتن از مشاور خانواده به بچه دار شدن فکر نکنید... بهتر است سر آلت مبارک را با منگنه مسدود کنید... البته راه های کم دردتری هم وجود دارد!!! ولی در بعضی موارد قاطعیت بهتر است از سهل انگاشتن... این بی ادبی من در این پاراگراف فقط به خاطر خشم است و هیچ گونه دلیل دیگری هم ندارد.... همین... البته لازم به ذکر است که تا بیخ غدد فوق کلیوی ام هم ، برای آنها بچه های معصوم میسوزد.... و گرنه تف به گور هر دویشان.... بروند طلاق بگیرند و خیال ما را هم راحت کنند....
من نیز باید اعتراف کنم که گاهی به آسمان نگاه کرده ام ، دزدانه ، در چشم ستارگان ، نه به تمامی شان ، فقط به آنهایی که شبیه ترند ، به چشمان تو.... قصد داشتم تا بخشی از "گاهی به آسمان نگاه کن" رو روایت کنم.... اما دیدم ممکنه نتونم درست توضیح بدم یا برای کسی که هنوز این فیلمو ندیده پیشداوری ایجاد کنم....برای همین فقط یک تکه ی کوچک از آن شعر اهورایی را گفتم.... و صد البته که برای مریدان کمال تبریزی "یک تکه نان" بیشتر روایتگر سیر و سلوکش است ، اما "لیلی با من است" هم حرفهایی دارد که پشت ظاهرش ، بکر و دست نخورده باقی مانده اند....
اینروزها بیشتر از یک روانشناس ، به یک گوش بدون دهان ، به یک شانه بدون ترس ، به یک آغوش بدون لرز ، به یک نگاه بدون پیشداوری ، به یک بهانه احتیاج دارم... اینروزها آشفته ام... بدون در نظر گرفتن معنای واژه ها اینروزها آشفته ام.... آشفته از این حسی که دارم.... وقتی که پیکر فرسوده ی خیالم رو روی زمین حقیقت پهن میکنم دیگه چیزی برای پنهان کردن ندارم... اینروزها شبیه کسی شدم که توی نوشتن وصیتنامه اش گیر کرده....
یکی نیست به این جماعت بفهماند که مثل خر زندگی کردن شاخ و دم ندارد. یکی از آشنایان ما بعد از پس انداختن 2 بچه تازه به این نتیجه رسیدند که با همسرشان تفاهم ندارند و همسر ایشان نیز... گویا این اختلاف قبل از تولد بچه ها هم بوده است و گویی بیشتر برای محکمتر کردن میخ رابطه ی زناشویی اقدام به تف کردن دو انسان به این بازی لعنتی کرده اند... لعنت به این حماقت... چند روزیست که این اختلاف بیشتر شده و به آشفته بودن اینروزهای من دامن میزند....
این روزها به واسطه ی منهدم شدن لوله های منزل و در ادامه ی سریال ناکامی های خانواده ی ما ، فروریختن کمد دیواری ، سر و کار ما به لوله کش و نجار افتاد... از لوله کش میگذرم که خود حکایتیست غریب... اما این نجار را نمی توان رها کرد... پیرمردی متولد 1314 بود... با دستهایی که تکه های تیز چوب حتی قلقکش هم نمیداد... قبل از این فکر میکردم نجاری شغل انبیاست... دیگر اطمینان پیدا کردم.... صد البته شاید هفته ی آینده به عنوان کارآموز به خدمتش بروم تا حدودی فن چوب را فراگیری کنم... این هم تجربه ایست....
از خودم به کمال تبریزی.... عارف من!.... تو محشری!.... همین.....
جای همه در جمکران خالی بود.... برای اکثر دوستان فال حافظ گرفتم که در فرصتی مناسب برایشان ارسال خواهم کرد...
در قم اتفاق جالبی افتاد. در این چند ماه اخیر به داستان کپی رایت خیلی فکر کردم.... یک روحانی در حرم حضرت معصومه بعد از درماندگی در پاسخ دادن به شبهات شرعی من در مورد حق معنوی ، مزاح جالبی کرد... فرمودند:
ما میتوینم بدزدیم ٬ اما اونها نمی تونن !!!
تصویرم و نگاه قبولم نمی کند / نیمه شب م ٬ پگاه قبولم نمی کند غرقم میان وسوسه ی چشم خمار تو / ابلیس م و گناه قبولم نمی کند در جستجوی خلوت امنی برای اشک / بغضی شدم که چاه قبولم نمی کند از اجتماع این همه افکار هیچ و پوچ / کوهی شدم که کاه قبولم نمی کند معبر، نگاه ت و مقصد ، خیال تو / من٬ عابری که راه قبولم نمی کند!