تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2007/11/25
من و مروری بر واژه های این قلم وحشی
سعی کردم زیاد پیچیده نباشد. بعد از این سکوتی که بسیار طولانی شد اما نتیجه اش گویی شیرین بود..... به قول مولوی

شاد آمدم شاد آمدم               از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد           تا من به گفتار آمدم

 

ناگهان میشوم... ناگهان از پس این سوختگی.... ناگهان میشوم.... بدون دلیل..... حرفی هست.... این شعله از کجاست؟.... بوی کندر ٬ بوی کافور ٬ حتا بوی انار هم مستم میکند....

دلم برای حسین پناهی تنگ شده.... صدایش اینروزها آرامم میکند.... وقتی که میگوید "سردمه!" سردم میشود... وقتی تمام روشنفکری ام درد میکند "دنیای کودکی" اش به همراه "چشم های شگفت انگیز یک سگ" برایم قابل درک میشود.... گویی حس اش میکنم وقتی که میگوید "ساعت ۳ی نیمه شب است"...

چرخش و تجربه ٬ هر روز نو نمی شود. ولی دور برگردان های من ٬ گاهی از صد تبصره بر شرع تواناترند. جمله های من بوی خون میدهد.... گوش کن.... "فقط آلت قتل ٬ باکره مانده..." .... و ادامه دارد هنوز.... نگفته بودم که تا صبح چه میکنم.... فقط کرشمه ی حافظ نیست که بیدارم نگه میدارد... گاهی به حرفهای خودم گوش میسپارم و گاهی به حرف های خودم! ...

این یاخته های با شعور ٬ با نا آرامی ٬ گویی بر بدنه ی هستی چنگ میزنند.... و من همچون ذره ای که دیگر جزیی از آن نظام پیچیده نیست ٬ آزادم.... رها.... بدون قید... و شاید این بی قیدی سر آغازی باشد برای تاثیر.... تاثیری بر تمام گیتی.... به مانند آن ماهی کوچک که در اقیانوس منجمد شمالی ٬ بر دمای زمین در استرالیا تاثیر میگذارد.... و شاید استرالیا نابود شود اگر..... اگر.... وای که اگر این ماهی عاشق شود ٬ از حرارت احساس درون یک جاندار خونسرد ٬ یخهای اقیانوس منجمد شمالی بیشتر آب شوند و ابرها در استوا بیشتر بارور گردند و در نهایت استرالیا را سیل ببرد....

در آستانه ی درک این تاثیر ٬ چیزی فرو میریزد....با صدایی مبهم و گنگ.... از درون ِ ناگهان شدنم ٬ از درون ِ سوختن و شعله کشیدنم... و عده ای هنوز سعی دارند تا تحلیلم کنند.... با تکیه بر چند استاندارد ِ رایج... با واژه های چون "بدون ثبات" ٬ "نابغه ای کند ذهن".... و من از همیشه "ایستا"ترم.... و از تمام "کند ذهن ها ٬ نابغه تر"....

گاه نوشت های اینروزها بیشتر به مانند خروج از بحرانیست که سر تا سر کائنات را فرا گرفته.... گویی قلم پیش نمیرود..... گویی واژه ها کنار هم قطار نمی شوند.... گویی کلام چون اتم های هیدروژن پیوند نمی خورد.... صد البته سخت گیری های من بیشتر شده..... بعد از خواندن سهروردی دیگر خودم دست به قلم نبرده ام..... اگر هم نوشته ام از سر اجبار است..... و این عطار هم گویی تمام نمی شود.... و مولانا که دیگر حدیث فهمیدن/نفهمیدن اش تکراری شده.....

این مطلب کمی تا قسمتی روزگارانم را تکان داد.... حاج کاظم برای من به مانند نماد یک اسطوره ی تنهاست.... به جرات می توانم ادعا کنم که آژانس بعد از گذشت این سالها تنها جاییست که هیرو(Hero) ها هنوز زنده اند.... البته در زندگی واقعی همیشه یا عباس بوده ام یا اصغر.... اما حاج کاظم روایت دیگریست.... هنوز با صدای بریده بریده و بغض حاج کاظم تکرار میشود..... "فاطمه ٬ فاطمه ٬ فاطمه....." .... و این حکایت دیگریست با تمام اشتیاق نو شدن...... اما در این سرما؟.....

به یک سرگرمی ِ اینترنتی دعوت شدم... قرار شده بود تا در مورد دوستان وبلاگی چند خطی بنویسم.... در مورد تصویر ذهنی خودم از آنها.... قول دادم که نوشابه ی بی مورد باز نکنم.... نان هم قرض ندهم..... کارت سوخت هم ندارم که خیرات کنم!... قرار شد تا وحشی کنم قلمم را.... اما حادثه ای همه چیز را بر هم زد... مدتهاست که حیرانه به چله نشینی رفته.... کمی عادت کرده بودم اما.... با خواندن آرشیو وبلاگش آرام میشدم.... حذفِ بدون شرح ِ "خواب تبر سنگین است" تمام نوشته هایم را سوزاند.... در این گیر و دار هم فهمیدم که یکی از وبلاگنویسان دوست و برادر ٬ در تمام این مدت خواهر بوده و ما بی خبر.... خلاصه شگفت حکایتی شده این سرگرمی.... چند وقتی هم میشود که هر چه برای خانم وکیل مینویسم میپرد.... خلاصه پنبه شد هرچه رشته بودم.... این حمید محمدی هم که اینروزها نمی نویسد.... و آن حمید شورشی که گویی مارهایش را در آستین ما جا گذاشته است.....البته از آقای حیرانی هم که قبل تر ها گفته بودم.... برای دیدن نمونه ای از این شگفت سرگرمی مراجعه کنید به عقیقی که شاید روزگاری سبز بود....

حرف زیاد بود.... اما اجباری بود بر نگفتن.... ترس ادامه پیدا کردن بود و ترس درد آور ِ طولانی شدن....

 

  

+ نوشته شده در 4:8 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ