
برای دوستی که میگفت چرا پریشانم توضیح میدهم که نیستم.... بلکه بسیار خوشحالم و هیجان زده..... احساس اینکه در عالمی به این بزرگی ٬ از یک "تک یاخته ی با شعور" ٬ سرچشمه میگیریم و جاری میشویم ٬ تمام وجودم را سرشار از شادی کرده ٬ تمام این نظم گیتی را با بند بند ِ وجودم حس میکنم... و اشتیاق پیوستن به این سمفونی ِ بزرگ ٬ اندکی سکر آور است.... دلیل پریشانی ام هم همین بود.... و گر نه به اندازه ی تمام ژنوم های این هستی ٬ من ٬ پر از شوق زندگی هستم..... البته با اندکی اندوه...
همه ی ما در درون ِ ذهنمان تصوری از پنجره داریم.... مانند یک تصویر.... یک خاطره.... یا شوق تماشا.... یا شوق خیره شدن..... و همیشه در قاب پنجره ی رو به رو ٬ نشانی از دختری هست..... دختری که گویی نمیبیند.... یا نمیشنود..... یا فقط خیره به چشمهای بی قرارات می ماند.... بدون اینکه در چهره ی سردش تغییری حاصل شود..... و تو اما ٬ لبخند کوچکی را حس میکنی..... بعد پرده را میکشد و تمام..... و این انتظار و بیقراری تا عصر همان روز یا صبح فردا ادامه پیدا میکند... و گویی روزها شیرین ترند..... و شب ها که در وصف نمی آیند... و این کشش به سوی پنجره ٬ در درون ِ من(هر مردی) حک شده.... البته سالهاست که دیگر در ۹۰۰ متری پنجره ی اتاقم ٬ پنجره ای نیست.... اما کشش هنوز هست..... عصر تابستان و یک پنجره در کوچه باغهای شمیران را تصور کن..... هوا را ابری ببین.... و باد را ٬ نسیم..... بعد به آن پنجره ی رو به رو و آن دیوار های آجری فکر کن..... دیواری از آجر قرمز.... و آن برگهایی که گویی از همیشه سبز ترند...... و آن تپش قلبهای قبل از دیدار..... و باز کشیده شدن پرده..... و باز انتظار..... و باز شب های کشدار....... گویی تا ابد این قصه تکرار میشود.... و تمام ما به این پنجره ها ٬ دچاریم...
پس از نشخوار این واژه ها پریشانم.... در سطح بالا.... جایی میان قشر خاکستری اندیشه.... و هزار اسم حقیقی/مجازی برایش یافته ام.... درست در سطح بالایی.... جایی که اندیشه متولد میشود.... و گویی "تمام نمی شود کوله بار فهمیدن/نفهمیدن".... و تمام نمیشود ٬ ابهامی که در این زایشگاه متولد شده است... این شمشیر دو لبه ٬ به مانند حکایت های شهرزاد قصه گو ٬ اغوا گر است.... و شگفت آور.... و در شگفتم.... از پَس ِ این همه نردبان که بی هدف به دیوار پیچ شده اند..... در شگفتم از این همه خط ِ عابر پیاده..... و در خشمم از این همه "موازی کاری".....
یادم می آید برای دوستی نوشتم که زندگی گذشته برایم رنگ بهتری داشت.... رنگ یک کودک ٬ که میان خانه ای که تمام لوازمش به رنگ قهوه ای تیره ی براق است ٬ رها شده است... و یادم آمد که رنگ ٬ همان رنگ است.... فقط از هارمونی و کنتراست خبری نیست..... از تعادل..... یاد حکایت فیلم "سال خوب" افتادم..... در تاکستان باران می بارید..... باغبان برای تاک ها آواز میخواند..... پسر بچه ٬ دست پدر بزرگ را کشید و به پشت تاک ها برد..... پرسید که چرا باغبان برای تاک ها آواز میخواند؟.... پدر بزرگ گفت: گیاه بیشتر از خاک و آب ٬ به تعادل نیاز دارد ٬ به هارمونی.... و کودک تمام وجودش حیرت و پرسش بود...
بعد از ۷ سال دوباره فیلم "پایان ترس" را دیدم.... با نگاهی که مثل گذشته نبود.... و خودم را تقدیم کردم.... به آن خدایی که گاهی بیرحم میشود..... به آن خدایی که مردم سالهاست به چشم نگاهش نکرده اند ٬ اما هنوز پرستش اش میکنند.... به آن حدایی که اثر یک ماه گرفتگی را از روی صورت ِ یک کودک ٬ با بوسه ای و درخواستی پاک میکند.... و گویی امضایی انداخته پای آن صورت.... که ای رفیق! من هنوز هستم.....
""و من به ایمان دچار شدم ٬ به مانند دچار شدن به بیماری ٬ من معتقد شدم ٬ انگار که عاشق شده باشم ٬ تلاش کردم بجنگم ٬ با تمام وجود ٬ اما دیگر جنگی باقی نمانده بود....""
افشای ِ راز ِ خلوتیان ٬ خواست کرد شمع شکر خدای ٬ که سرّ ِ دلش بر زبان گرفت
این روها به شدت (بیش از پیش) در نخ ِ موسیقی ِ سنتی هستم.... و تا توانسته ام از صدای زیر شجریان و صدای بم ناظری بهره مند شدم.... و از این تضاد ٬ بسیار کیفور می باشم.... گاهی هم البته سراج را بازی میدهم...... اما بیشترین چیزی که در این نوع موسیقی برای من کشش ایجاد میکند ٬ حس ِ شعفی ست که از شنیدنش حاصل میشود..... که گویی خیلی از مردم به جای شعف ٬ دچار اندوه میشوند......