
یک شبه "خواب نما" نشدم. یک سال و اندیست که خود سانسوری کرده ام. دغدغه هایم روی هم انبار شده بود ، شکر خدا که بغض هنوز کارایی دارد.
هر سه چراغ ما خاموش است* ٬ سالهاست که با سه چراغ خاموش در جایمان نشسته ایم ٬ ربطی هم به "این وری" یا "آن وری" بودنمان ندارد. عادت کرده ایم به چهره ای که نیش اش در برابر چشمانمان باز میشود و میگوید که فلان کار را میکند و نمی کند. خو گرفته ایم به دروغ. عادت کرده ایم به عادت کردن. عادتمان دادند به ته نشین شدن ٬ به بی تفاوتی. پریشان نمی شویم از انتخاب میان بد و بدتر ٬ و از همین رو بدتر را انتخاب میکنیم. سند جامعه ی اطلاعاتی آمریکا را به یکدیگر نشان میدهیم و کیف میکنیم که از آنجای "بوش" بوی سوختن می آید ٬ اما غافل از اینکه این سند تیر خلاصی بود بر پیکر بی جانمان. پس این همه باج که به چین و روسیه دادیم چه شد؟ این همه رایزنی و زیر میزی فقط برای کل کل بود؟ این همه زیر سئوال رفتن شخصیت مردم یک کشور فقط برای نیروگاه اتمی بود؟ فقط نیروگاه؟!! ارزش اش را داشت؟ ما فقط ساخته شده ایم برای شرط بستن روی اسبهای مرده. دل سپردن به کشورهایی مثل کشورهای سطح پایین آمریکای جنوبی.
مرگ " آقای پرتاب های ۳ امتیازی " برایم مهم تر از ترور بوتو بود. البته نگاه کردن به اوضاع کشورهایی مثل پاکستان به مانند نگاه کردن به آیینه ایست که ایران در برابر آن ایستاده است. جهان سومی بودن که شاخ و دم ندارد ٬ مثل "چیز" روی پیشانیمان خودنمایی میکند. مصداقش همین لجن پراکنی های یک عده ی خاص ٬ که به خودشان هم رحم نمیکند. از هر کجا که ساز مخالفی نواخته شود ، برای ساکت کردن اش دست به کارهای کثیف و ناجوانمرادانه میزنند. آنقدر در کثافت دست و پا زده اند که برایشان عادی شده ، عادی شدن برایشان عادت شده. ما هم عادت میکنیم که هر سه چراغمان خاموش باشد. به این بی تفاوتی عادت میکنیم. خو میگیریم به ته نشین شدن. عادت میکنیم به عادت کردن.
بالای این بند بیست و سه خط دیگر نوشته بودم که حذف کردم. دلیلش بماند. خسته نمی شویم از شاخ و برگ دادن به دروغهایمان ، از سرکوب کسانی که فهمیده اند دروغ میگوییم. آدمهایی که دینداریشان در اندیشه شان جاریست و ملاک دینداریشان متراژ ریش و جای مهر نیست. عالمان واقعی را فرستاده ایم به جایی دنج ، تبعیدشان کردیم به کنج خاموشی یا سرشان را زیر آب کرده ایم. از باقی دانشمندان هم سه چیز به مردم میرسد: 1) خبر مهاجرتشان 2) خبر بستری شدنشان در بیمارستان 3)خبر پایان حیات پر برکتشان! عادت کرده ایم به "ف.ی}ل{ت.ر" کردن. عادت کرده ایم به خفه کردن. عادت کرده ایم به لب گزیدن و خاموش ماندن. عادت کرده ایم که با سه چراغ خاموش بتمرگیم در سر جایمان.
بسیار راحت به مزخرف های غول رسانه ای گوش میدهیم و برایمان مهم نیست توهینی که به شعورمان میشود. مجری همیشه خندان با افتخار میگوید که تورم بالایی در منتطقه ی یورو شکل گرفته است و توان خرید مردم فرانسه پایین آمده ، به درصد تورم که میرسیم داستان جالب تر میشود. سه ممیز یک دهم درصد. تورمی که افزایش بی سابقه ای داشته است! سه ممیز یک دهم درصد!!! و ما مانده ایم و درصد تورمی که به گفته ی آگاهان بالای بیست درصد است ، و قدرت خریدی که قابل مقایسه نیست با مردم فرانسه! و باز چهره ی خندان مجری که دروغ ها را قطار میکند. و ما هنوز بی تفاوتیم. روزگارانمان دیگر حال بهم زن شده. شورش درآمده. بهتر بگویم "بویش در آمده"...
چند خط زیر گفت گوی میان شمس و مولانا است (دیوان کبیر ، غزل 1393). این مطلب زمانی روی داد که شمس تبریزی به مولانا پیشنهاد یک قمار کرد و مولانا بی چون و چرا پذیرفت. مولوی مفتی و فقیه و مدرس و معلم و خطیب و شیخ الاسلام بود ، مریدان پر نفوذی داشت. مردی خوش بیان و پر آوازه بود. شمس از او خواست که همه ی اینها را ترک کند و توقع و امیدی به پاداش و نتیجه نیکو هم نداشته باشد**. شمس به مولوی گفت: گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای و مولوی در پاسخ گفت: رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم و باز: گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری شیخ نیم ، پیش نیم ، امر تو را بنده شدم تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم ** قمار عاشقانه (47 و 48)، عبد الکریم سروش ، نشر صراط
دوستی دستور داد تا بگویم: دختر همسایه ی ما 20 سال داشت. قد متوسط ، چشمهای روشن ، بلوند مادرزاد(فابریک). هر روز عصر میرفت بیرون و تا بعد از غروب بر نمی گشت. یک روز اتفاقی دیدم اش. جلوی هیات محله ایستاده بودم که دیدم اش. در ساعات قبل از غروب دیدم اش. تنها بود که دیدم اش. خسته بود که دیدم اش. دختر همسایه ی ما از جلوی هیات که رد میشد گویی بو می کشید. بوی پرچم ها را بو میکشید. بوی معصومیت را بو میکشید. آهی کشید که نفس ام تنگ شد ، و بعد مثل آدمی شدم که آرام آرام در گودالی از آب یخ فرو میرود. دختر همسایه ی ما مرد. از ایدز. از هپاتیت. از فقر. از غیرت. از غیرت. از غیرت. وقتی که مرد تنها بود. مادر دختر همسایه را میگویم. نه از ایدز مرد ، نه از هپاتیت ، نه از فقر. از غصه مرد. سئوالی از دیشب خفه ام کرده. "حسین حسین گو" ها کجایند؟ میدانم همه جا هستند. اما کسی به من آدرس "حسینی" ها را برساند. میخواهم بدمش به دختر همسایه ، شاید به دردش خورد.
در حال نوشتن "مرا اهلی کن ، در سه روایت" هستم. در آن از "قمار عاشقانه ی شمس و مولانا" به قلم عبدالکریم سروش تاثیر گرفتم. البته نه از نوشتار اش ، بلکه موضوع اش این چراغ را در ذهنم روشن کرد. در این چند وقت درگیر مولانا شناسی بوده ام اما با شمس احساس نزدیکی بیشتری میکنم! شاید به خاطر همذات پنداری باشد!!!
آلبوم "شب سکوت کویر" استاد شجریان شنیدنیست. در قطعه ی "ساز و آواز" به اوج خود میرسد. دو بیتی های بابا طاهر حق مطلب را به گونه ای شایسته بیان میکنند.
* به یاد وقتی که مرحوم نوذری در مسابقه ی هفته میگفت "آقای شماره ی پنج با سه چراغ خاموش...