
نه خوانده ام و نه نوشته ام ، فقط شنیده ام. دل سپرده ام به رسول آفتاب. بی نهایت واژه ی حقیریست برای این نرم افزار. این روزها که همه دکتر سروش را میکوبند ، فرصتی شده که دیوان کبیر را با صدای "دکتر عبدل جان(عبدالکریم سروش!)" بشنوم. بخرید ، حالش ببرید ، و در اوج ارضای روحی به جان اینجانب (و صد البته حضرت مولانا) دعا بفرمایید. کم کاری من در پاسخ به نوشته های شما به دلیل سر مستی از همین اتفاق خجسته بود. به دلیل فرارسیدن نوروز می توانید از بیست درصد تخفیف هم سود ببرید که ما نبردیم. از سایت نیستان میتوانید این محصول را تهیه بفرمایید.
پوست پرتقال های جویده نشده رو باید دوباره هضم کنی. زود باش تا کاهگل سخت نشده بپر تو استخر. خماریت رو نگه دار برای کنیاک های تگری خونه ی کرکیس ، اینجا من همه چیز تو هستم. فوت کن این لعنتی رو. میون این همه صندلی لهستانی ، گیر دادی به این یه تیکه چوب قهوه ای ، میای رو این صاب مرده میشینی و برای من "ای ام فورستر" روایت میکنی. فردا که شد یه گوشه گم میشی و من باید از روی اون شاخه ی بریده شده بیارمت پایین. طناب اینجاست. بیست متر طولشه ، یه کم زیاد نیست؟ خفه شو ، تو که میدونی من فرصت فکر کردن به بدبختی های عباس پسر مش یونس رو ندارم. خیالت راحت. گفتم برات مجلس توجیهی بگذارند که جلوی پات رو ببینی. مشکل تو ، سرب زیاده. بی خود ربطش نده به کوتاه شدن موهات. من جوابی ندارم. چطور انقدر اسید رو نتونستی تو مشتت نگه داری؟ تف کن ، تف کن ، بریز بیرون. قول میدم برای تو یه کد 10 رقمی رند بگذارم کنار. حالا تف کن. مدام نگو گره گایی شخصیت. بزن کنار تا پیاده بشه. کلونازپام روزی سه عدد. یادت نره چی بهت گفتم. هنجاری که تابو شود به زودی با نازلترین قیمت شکسته میشود. با ما تماس داشته باشید. لعنت... این که قفله. یه لیوان دیگه لطفا. میتونم بپرسم این سایکلون چند وات قدرت داره؟ لازم نیست بیاین تا امور اداری. تف کن... بشین تا تو سرت نخوره. ترکش که شوخی نداره. حاجی رو واسه همین بردند نیویورک ، براش بورسیه گرفتند تا بتونه به صنعت الکترومتریک کشور سنگ محک هدیه بده. جالبه که ما هنوز نورون ها رو با الماس محک میزنیم. تف کن و نمونه ی آزمایش رو بفرست برای موسسه ی رویان...
امسال به هیچ دوستی پیامک تبریک نفرستادم. به دستور این دخترک اوریجینال!
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را کی زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مدد است
دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست
تا امروز نوشته هایی که اینجا خواندید ، بخشی از درون من بود. یعنی قسمتهای روشن شخصیت و روزگار من. برای حفظ تعادل در نوشته ها و شکستن ذهنیتی که بعضی از دوستان در مورد من پیدا کرده اند ، کمی به افشای نقاط تاریک زندگی ام میپردازم. البته میخواستم در این فرصت به بیان نکته ای دیگر بپردازم که مجالی برایش پیدا نکردم. بعضی از دوستان فکر میکنند که من خیلی آنچنانی فکر میکنم و به قول معروف بالا می پرم ، دلیل نوشتن این چند خط اعتراف در واقع اصلاح ذهنیت همین دوستان گرامی است. من باید به نوعی این ذهنیت (در بعضی موارد روشنفکر ، متفکر!) را بشکنم. فاش شدن چیزی که هستم برای من گران تمام میشود ، اما این حقیقت نگاری برای من ارزشمند تر از ادامه ی این نوع سنجیده شدنم است. دوست دارم کسانی که این چند خط را میخوانند کمی هم روی دیگر سکه را ببینند. راحتم که واقعی باشم. مجازی بودن را گذاشته ام برای جای دیگر...
1) آدم نچسبی هستم. در دوران راهنمایی و هنرستان و حتا دانشگاه ، توسط هم دوره ای ها زیاد پیچانده شده ام. در واقع خیلی مواقع تحمل شده ام. شرایط لازم برای بچه مطرح جمع بودن را نداشتم. شخصیتش را هم همینطور.
2) پر حرفی میکنم و گاهی به مباحثی که به من ربطی ندارد وارد میشوم. در واقع زبان دراز و عقل کوتاه. تازگی ها بیشتر سکوت میکنم ، بیشتر میشنوم اما این عادت ناپسند را هنوز در درونم فعال میبینم.
3) بعضی از مسائل را خیلی زودتر از آنی که باید بفهمم ، فهمیدم. یعنی یک سری چیزها را درک کردم که خیلی ها فکرش را هم نمیکنند. این باعث شده تا مسائل را با نگاهی دیگر ببینم که معمولا نگاه غالب نیست. یعنی جدا شدن ناخواسته از مردمی که دوست دارم مثل آنها ببینم ، زندگی کنم ، بفهمم و بمیرم. خاص بودن از این نوع هم جذاب است ، البته خیلی از قسمتهای شیرین آینده را هم از دست داده ام و خواهم داد. مثل زنجیری که یکی از آن سلسله بریده شده باشد.
5) خالی از جذابیت هستم. چه باطنی ، چه ظاهری. چیزهایی که خیلی از مردم دنیا به آنها اهمیت میدهند در من نیست. کاری نمیشود کرد. ژنتیک دست و پایم را بسته.
6) در بسیاری از موارد فاقد اعتماد به نفس لازم هستم. به 2 دلیل. اول: اعتماد به نفس امتیاز فابریک انسان نیست و در بسیاری از موارد اکتسابیست. دوم: اعتماد به نفس معمولا (نه همیشه) در شرایط دلگرم بودن(غیر ارادی) به قدرت و اعتبار ، توانمندی و تخصص بالا در یکی از شئونات تکنیکی زندگی ، برخورداری از شخصیت فراگیر و محیط شکوفا شدن مناسب شکل میگیرد که من از تمام این گزینه ها بی بهره هستم.
7) بیشتر از 70 درصد از زمان زندگیم را با شخصیت های خیالی خودم سر کرده ام و اصطکاکم با دنیای واقعی را تا جایی که امکانش بوده ، کم کرده ام. به قولی زیر این حجاب خودم را پنهان کرده ام. به نوعی قسمتی از خودم را پشت پرده نگه داشته ام.
اکنون دوستانی دارم که از شنیدن حرفهایشان لذت میبرم. فارغ از تمام حسابگری هایشان. امیدوارم دوستانی که مرا در دنیای واقعی میشناسند موارد دیگری را به این فهرست اضافه کنند. سعید مفاخری(جان!) شاید پیش قدم این امر باشد.
درک یک قطعه موسیقی ، یافتن چیزی که گمشده بود میان دو چشمی که جاری شده اند ، قرار گرفتن میان بادهایی که جریان دارند ، زیر و رو شدن ، تک درخت های جاده ، بیقراری باد که بین موهای بی نظم می پیچد ، چرخش ، سماع ، آتش ، کویر ، تو...
این مطلب ، چیزیست که بعله...!