
شب عجیبی بود ، تا صبح از جلوی چشمام تصویر رد میشد. خواب البر کامو رو دیدم که برایم با زبان فارسی ِ دست و پا شکسته ، "افسانه ی سیزیف" را میخواند ، مثل یک قصه گو. روی عصیان های سیزیف در برابر خدایگان به شدت حساس بود و فرم صورتش به شدت جدی میشد. وقتی اخم میکرد قیافه اش مسخره میشد. من ادای فارسی حرف زدنش را در می آوردم و او میخندید...
دیشب دیدم که جایی استخدام شدم و به دلیل یک اشتباه خیلی کوچک اخراج میشوم. نمیدانم چرا دلم میخواست مدیر عامل را در آغوش بکشم و های های گریه کنم. دیشب دیدم که بر مزار حافظ ، در خنکای شب ، سر گذاشته ام... گونه ام را به روی سنگ مزار گذاشته بود و درد دل میکردم. دستم در دست کسی بود که نمیشناختم اش... او نیز آن سر مزار آرمیده بود. دیشب دستهایم گرم بود... پلکهایم گرم بود... سرم داغ بود... نفس ام آتش بود... دیشب از آن شبها بود....
دیشب دیدم که کاکتوس عزیزم را به جای آب با قهوه سیراب میکنم. دیشب شب عجیبی بود ، دیشب دیدم که کسی نوشته هایم را دزدید! فریاد زدم "پدر سگ ، کجا میبری پاره های تنم را ؟!!!!". با همان مکث لعنتی میان پدر سگ و ادامه ی جمله. دیشب میان فاعل بودن و مفعول بودن ، صفت ملکی شدن را انتخاب کردم تا شاید به اسمی بچسبم و خلاص شوم... دیشب از آن شبها بود... از همان شبهایی که تمام نمیشوند...
دیشب دلم هوای تنها نبودن میکرد!
چقدر پشت پنجره ها / به هوای دیدن تو / بشینم تمام شبا / بـــــیـــــدار
چقدر با خودم به دروغ / بگم: برمیگردی یه روز / بگم: میرسم به شب ِ / دیـــــدار
تو این خونه از تب تو / دارم میرسم به جنون / هواتو به من برسون / بـــرگــــرد / برگرد
دارم دیوونه میشم. یکی بیاد و این جعبه ی فیلم من رو با خودش ببره خونشون. البته اگه خودمو هم روش ببره ممنون میشم! شونصد تا فیلم جدید دیدم که حسش نیست در موردشون بنویسم... فعلا فقط چشم دردش یه کم غیر قابل تحمله! و صد البته بیداریش.
* کاوه یغمایی / آلبوم سکوت سرد / برگرد