تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2008/6/18
یک دست جام باده و یک دست زلف یار...
به دو بازی وبلاگی به صورت همزمان دعوت شدم!  یکی به دعوت جناب حیرانی بزرگ(که قول گرفته بود نوشتنم ۶ ماه نشود ، که نشد). دیگری به دعوت دخترک  (دختری با کاف تنبیه!).

قرار بود "سه آرزوی محال" را + " ۲۴ ساعت آخر عمر خود را چگونه میگذرانید" را تحریر کنم. ابتدا تصمیم گرفتم که هر دو را ترکیب کنم و ۲۴ ساعت پایان عمر را به سه صورت با آرزوهای محالم بگذرانم... اما تصمیم گرفتم هر کدام را جدا جدا زندگی کنم.

بخش اول / سه آرزوی محال:

۱)  لذت بردن از ثروت: مطمئنم اگر روزی ثروتمند شوم ، استفاده از این نعمت خداداد برای شخص خودم لذت بخش نخواهد بود. یعنی من به عنوان عاشق برند بی ام دبلیو ، اولین خرید بعد از ثروتمند شدنم یک خودروی فضایی خواهد بود ، اما نمی توانم نگاه های سنگین و آه جماعت را تحمل کنم. به شخص من نمی چسبد ، شاید دیگران اینگونه نباشند. لذت نمی برم از این سبک اش!

۲) ساختن ۲ فیلم و ۵ کلیپ در مورد صلح

۳) یاد گرفتن شلیک با اسنایپ ، در رنج بیش از ۴۰۰ یارد

بخش دوم / ۲۴ چهار ساعت آخر زندگی:

الف) در طول زندگی به "بی خوابی" یا "کم خوابی" دچار بوده ام*. شاید تمام بیست و چهار ساعت آخر را خوابیدم.

ب) به دانشکده ی ادبیات میروم و به یکی از خانمهای این دانشکده که علاقمند به نویسندگی باشد پیشنهاد خاصی را ارائه میکنم. پیشنهادم یک معماله ی دو طرفه است که برای هر دو طرف سودمند خواهد بود. به ایشان میگویم در ازای بیست و چهار ساعت زندگی با آدمی که فقط همان یک روز و شب را زنده خواهد بود ، اجازه میدهم تا از نا گفته هایم در رمانی با همین مظمون استفاده کند. ایده ی بدی نیست!

ج) همیشه آرزو داشتم در کویر کلبه ای داشته باشم ، با چاه آبی در نزدیکی همان خانه. یک ردای سپید و فرصت برای چله نشینی... بیست و چهار ساعت شاید اینگونه گذشت...

پ.ن: دل که میگیرد ، لوله باز کن صاف هم بازش نمیکند.

+ نوشته شده در 12:31 توسط Conformist™.

آرشيو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ